خلاصه اینکه یادش بخیر...

سر کویز بودم و گوشیم تو جیبم...به هیچ وجه هم غیر گوشی نمیتونستم تقلب کنم، نه از بغلی نه از کتاب نه از ورق و استیک و این سوسول بازیا!
فقط می خواستم تقلب کنم اونم فقط و فقط با گوشی و فقط و فقط و فقط برای یه دیکشنری مزخرف، احمق بازی منم اد سر امتحانا گل میکنه..."باید از این به بعد موقع شلوار خریدن به جیباش خیلی دقت کنم!باید سـ ـایـ ـز بزرگ بگیرم جیباشو"ـ ـه

تنها خوبیه تموم نشدن مدرسه (برای من) این بود این کشوی کتابام تر و تمیز شه، خدایی دمشون گرم خودم تا 5 دیقه باورم نمیشد این کشوم باشه، نیس که آدم تمیزیم یه آشغال که میبینم یهو قلبم وایمیسه :|
جا داره از همین تریبون از اون حشره های ریز و کوچولوی بانمکی که از کتابو دفترام به نحو احسن مراقبت میکردن تشکر کنم...
اما، یه چیز تو اون خاک و خوله ها برام جالب بود، بازش کردم و برای بار 100 نشستم خوندمش...جاتون خالی کلی هم خندیدم :))...چقد احمقیم ما دوران طفولیت....آخع کدوم صاب خونه ای به 6-7 تا دختر و پسر مجرد خونه میده؟!(بقیه چیزا بماند، این تازه یه نمونه از احمقیاتمون بود) :|
غـ ـ"موجودیست ناشناخته که الان شناخته میشود. او دوست و هم کلاسی تنها است. و از این رو هم سن اوست. او شوخ و خنده رو و بامزه و باجنبه و بااحساس و پایه و پر از موج مثبت و شیطون ووو... البته همچنین فردی زود رنج ولجباز و کمی عصبی و پرحرف و خیلی رک ووو....سعی میکنه جواب ابله هارو نده الــ ــبته سعی میکنه..."

پاتوق همیشگیمون ته کلاس بود...نه برای اینکه تقلب کنیما، اصلا همچین فکری با خودتون نکنید، تقلب تو ذات و خون ما نیس اصن!
برای این میرفتیم ته کلاس چون کرم ریختنامون، تیکه انداختنامون، سوتی دادنامون، چرت و پرت لغور کردنامون، فارسی حرف زدنامونو فقط میشد ته کلاس کنترل کرد...استاد چیزی نمیگف ولی زیر آبی اخماشو به صورت رگ باری منتقل میکرد و ما موش میشدیمو دو ساعت بعد دوباره روز از نو روزی از نو ولی خدایی حساب میبردبم... :))
امان از روزی که vocabo grammar داشتیم، سرمون حسابی شلوغ میشد و نوازشای دوستانه یادمون میرفت سر پا گوش میشدیم، نه برای اینکه درس و گوش کنیما...برا timeout های لابه لای درسا گوش میشدیم...
" 2دقیقه استراحت...(از زبون استاد، معلم؛ حالا هر چی...)
سایه:اخ جون خدایا ممنونتم که شنیدن این جمله 2دقیقه استراحتو رو ازمون نگرفتی !
ساحل:باورم نمیشه سایه یدونه میزنی زیر گوشم!؟
سایه:اره چرا که نه!
ساحل:گمشو بینم
سارا:سایه دارم خواب میبینم؟
سایه:نه خره
سارا:بی ادب
سایه:بابا برجکه ادب!"

آخرین روز بود، آخرین روز دوره ی راهنمایی....آخرین روزی که 2 ساله گذشته و اون آخرین روزه شده خاطره ی 3 سال راهنماییم!
چقد خندیدم با مسخره بازیامون!
چقد رقصیدیم با جواد بازیامون!
چقد حال داد!
چقد خوش گذشت!
+اصن مدیر وقتی میزنه به آب یعنی ته خنده...دیگه بگیرید تا آخرشو! :))
"وای خدا..داشتم فیلمای اردومونو میدیدم..ساحل علنا" خاک تو سرت با این فیلم گرفتنت:|...من و غزل داشتیم میرقصیدیم با on the floor جنیفر...این بشر یادش رفت موبایل نزدیک اونیکی موبایل نگه داره کل فیلم بدون اهنگ بود...:|من و غزل عین احمقا فقط دست تکون میدادیم...:|"


معلم دینی،علوم،تاریخ و ادبیات هیچوقت فراموش نمیشن...کلی بحث و ناراحتی و کسلیات به وجود اومد ولی همشون خاطره بود، دلم می خواد فقط یه روز، فقط یه روز برگردم به عقب :(
چشـ ــ"سر زنگ ادبیات به معنای واقعی کلمه کسل کننده است حوصله ام سر رفــــــــــــــت
کلا من از رووزهایی که ادبیات داریم بی زارم...
به قول یه عزیزی BoOoOoOoOoOoOoOoOosss یکی اینور یکی اونور"ـ ـه :))



پ.ن.1:
                    سـ ـایــ ـه

                    غـ ـزلــ

                    سارا

                    رها

                    چشـ ــمـ ـه

پ.ن.2:

آخرین آپ...البته فعلا!
*انسان در هر لحظه از هر ثانیه در تغییر است...به امید روزع تغییر شگرف باتن من...

یا حق همگی!



 



یکشنبه 1392/04/30