یه خورده قبله اینکه تابستون بشه، ما رفته بودیم رامسر با رفقا "همینجور تنها تنها هم نه" یه 4تا خرمگسم دنبالمون بودن...شما بهشون چی میگید؟...اها مدیر و ناظم وایناها =)
بعد دیگه ما سوار یکمی بزرگتر از ون شدیم و رفتیم و برگشتیم...همین...خواستم بگم خعیلی حال داد =))
مدرسمونم که شروع شد/سرگرم سومیم...شایع شده سوم، نهاییع!!...مام هول کردیم از تابستون داریم شروع میکنیم=|
+دیگه مسخرشو درآوردن...ولی از بیکاری که بهتره، ها؟
بعد اینکه کلا برنامه کلاس زبان مبانو تعطیل کردم،رف پی کارش...چیه این سوسول بازیا...عشق است زبان مازندرانی خودمون/بضی از اصطلاحاتو واقعا باید برم دنبال معنیاش =))
روزی بهتون دوتا فش یاد میدم، مفتی مفتی صاب اطلاعات میشد، برید حالشو ببرید...
همچین رفیق لارج و بی اعتنا به مال منال دنیوی دارید =))


 



شنبه 1393/04/21