انقدی که مسافرت با رفقا داره زیاد میشه که احساس لات بودن بهم دس داده =))
خواستم بگم کنکوری شدم...همین
فک میکردم خیلی باید باکلاس باشه گفتنش... =)

درباره تجربیات این سه سال دبیرستان+چهارمی که تو راهه، چیزی ندارم برا بچه هام بگم...میترسم براشون قشنگ نباشه وقتی که بگم:
اولین باری که پامو تو مدرسم گذاشتم هیچ حسی نداشتم...
زنگ دینو زندگیایی که زیر میز نارنگی و پرتقال میخوردیم
زنگ آزمایشگاه فیزیک خانم سلمانی با اون پیرمرده که اسمش خاطرم نیس
کنسل کردن تمام امتحان شیمیایی که هفته قبلش قولشو به موسوی میدادیم
پریدنای منو سارا از روی پله ی 3 متری حیاط
آردینی که به جامدادیمونم رحم نمیکرد، مبادا دسمون کج بره امتحان ریاضیم مثه بقیه درسا با تقلب پیش ببریم
روز اول فیزیک دومی که پفک خوردنو زهرمارمون کرد
والیبال های زنگ تفریحی با بچه های سوم و چهارم
ضرب محلیع رو میزیایه رقی و قرای زنگ تفریحی
عینک ریبن ها مد91
اتود 15-20 هزارتومنی محدثه
تعهدی که سر تقلب کردن پروندمو خدشه دار کرد =)
نقاشی های مدل ابروی تو کتابامون
ناهار های کلاس جبرانی بعدازظهر فیزیک
لاکای شبرنگی
بیسکوییتای تو کیف زینب
معیارهای همسر آیندمون زنگ بیژنی
اتاق مشاورهای محمدیانی که تمام امتحانامونو کنسل میکرد
کلاس بغل دسشویی که مارو بزرگمون کرد
جنیفرهای نگار
درس 14 دینو زندگی سوم =))
دختر جان گفتن های محمدیان
بوی برنج محرمی که تو کلاس میپیچید
رم ریدر جاییزه ی کارت تلاشامون
ابروهایی که هر روزش گیر میکرد لای دندونای قاسمپوری
ورزشی آب خوردن های حانیه
قوانین جبری بابانیا که هیچ وقت یاد نمیگرفتیم
زنگ تفریحی که چاییه معلما رو خوردیم
دردو دلای هندسیمون با مسافری
دعوا های ریاضی و تجربی عااااا
ساندویچای سرد اصغری
سرخ شدنای الهه
نهایی و استرسای حسن پوری
فرهنگ های کوچک و بزرگع دوس داشتنی
و نه همین
زیاد شدن خاطراتم... و انقدی که زیادن دیگه گنجایش نداره ذهنم!

پ.ن: شاید اضافه شن...



 



پنجشنبه 1394/05/8