همیشه اولین باری که مامانت صدات میکنه که بری واسه شام/نهار، نرو !!!
این یه توطئه ست، میخوان ازت کار بکشن .. :

 موقع ناهار بود و من پایه کامپیوتر بودم قبل این که میزو بچنین و ناهارو کلا آماده کنن رفتم واسه سر گوش آب دادن و کمی هم ناخنک زدن غذا،تا خواستم وارد آشپز خونه شم یهو خواهر گرامی سر میرسند با اردنگی ما رو شوت میکنن بیرون منم بش گفتم:

_باز این داره آشپزی میکنه خودشو گرفت،خوبه همچین مالم نیس آشپزیت،با این کارت هر کی ندونه فک میکنه جیمی الیوری، سامان گلریزی چیزی شاید باشی!!!

خواهر پنجه طلای ما هم در جواب ما:

_بیشین باو،اگه گذاشتم تو غذای منو بخور!

من:

_صد سال سیاهم لب به غذای تو یکی نمیزنم(بعد این حرف روزی هزار بار خودمو لعنت میفرستم که چرا من همچین حرف بی ربط و بی موردی زدم!!!)

خواهر پنجه طلا:

_میبینیم

من:

_میبینیم!

هیچی دیگه رفتم جای قبلیمون(پشت کام)تا اینکه صدای مادر به گوش ما رسید:

_ساحل بیا ناهار....

منم با کمال پرو یی رفتم سراغ غذا!!!

دیدم زکی هنو هیچی حاظر نشده صدام کردن فقط برای چیدن میز ما هم که عاجز از کار،به زور چیدیم دیگه(خدایا به خدا گشنگی بد دردیه!....مرا ببخش به خاطر حرفای بی ربطم...قول میدم از این به بعد نمازاما کامل بخونم حتی یه بارم قضا نشه فقط تو رو خدا دل خواهر منو نرم کن تا من از گشنگی شهید نشم!!)خلاصه اینکه بعد جون کندن بسیار غذای اصلی و جمع خانواده با هم به سوی سر میز آمدن!

چشمم که به غذا افتاد(چشمتون روز بد نبینه)همونجا سکته رو زدم.....

غذای مورد علاقم جلو چشمم بود و من به هیچ بهانه ای نمی تونستم لب به غذا بزنم،خواهر پنجه طلامون دلش به رحم نیومد که نیومد....(غرور خیلی بده....خیلی!)

 

×پ.ن:می تونستم سر جام بشینم تا آماه شدن غذا(بدون هیچ ناخنک زدنی)،با خواهر گرامی مثه آدم صحبت کنم و در ذهن خودم اون رو جیمی الیور یا سامان گلریز تصور کنم،کمی باج به خواهر و باج به مادر زمینه را فراهم میکرد برای خوردن غذای و همچنین نچیدن میز.....(از غذا نخوردن که بگذریم،این پاچه خواری ما برای چیدن میز بد جور گرون تموم شد برام....به جون تو چیدن میز سخت ترین کار ممکنه)

در نتیجه:

همیشه اولین باری که مامانت صدات میکنه که بری واسه شام/نهار، نرو !!!
این یه توطئه ست، میخوان ازت کار بکشن...!


 



سه شنبه 1391/05/10